قسمت 1
زندانی جسمم شده ام....با اینکه ساعت ها سرگرم کارمی شم و هیچ جیز و هیچ کسی تا آنجاییکه فکرم فرارنکندمزاحمم نمیشه..اما فراموش شده ام.
درونم را گم شده می بینم و به جز حرف های خاله زنکی چیزی برای گفتن ندارم...
امروز توراه اداره موزیک گوش میدادم و به خودم و جریان زندگی که مثل باد گذشت نگاهی انداختم.
هرگز مادر نبوده ام...و همیشه دنبال زندگی میگشتم...چقدر زمان از دست داده ام و در بدر عشق شدم...عشقی که جز خاطره ای خیلی دور برایم رد پایی نگذشت.
رد پایی که گه گاه به جز گل...گهی هم در آن میبینم...
+ نوشته شده در ساعت   توسط سایه
|
